زمان تولد سایه جونی
سایه جونم...واااااااااااقعا زمان تولدشما جالبه.مامان مژی وآجی می خواستیم 1 دی ماه به دنیا بیایی ولی خانوم دکتر به مامان مژی گفت که باید27 آذر به دنیا بیایی...من زمستون وبهار(که تولد خودمه)رو خیییییلی دوس داشتم
و دوست داشتم حالا که بهاری نمیشی حداقل زمستونی بشی....ولی نشد
آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟فینگیلی من...
البته دوس دارم هرچه زودتر بینمت ولی ای کاش تو زمستون به دنیا میومدی...(بابا...من پاییز رو دوس ندارم
)
نه که از اونایی که تو پاییز به دنیا میان خوشم نیاد...نه بابا.من از فصل پاییز خوشم نمیاد.
ولی میدونی الان دلم میخواد برم به این خانوم دکتر بگم:بذار دی ماهی بشه ولی خب...نمیشه دیگه.اما اگه بخوایم نیمه پر لیوان رو ببینیم...
شاید خوبی اش این باشه که من زودتر چشای خوشگلت رو می بینم
البته مامان مژی خییییلی از این خانوم دکتر تعریف میکرد.البته من که ندیدمش ولی مامان میگفت خیلی ریلکسه
ولی شما هم خیییییلی پیشش شیطونی کردی هااااا.حسابی ول خوردی ونذاشتی خانوم دکتر صدای قلبت رو بشنوه.
تازگی ها وقتی دستم میذارم رو دل مامانی وتکون میخوری...احساس خیییییلی خوب بهم دست میده...میخوام از خوشحالی گریه کنم.اشک شوق 
راستی خانوم کوچولو از اسمت خوشت میاد؟؟؟؟؟البته میدونم دخترها ناز دارن ولی شمابگو اسمت رو دوس داری؟؟؟
راستی تا چند دقیقه دیگه مسابقه والیبال شروع میشه منم میخوام شروع به تشویق کنم..
شما هم تشویق کن...باشه؟؟؟؟میخوام قدرت دوتاخواهر رو نشون بدم.که دوتاخواهر میتونند دنیا رو عوض کنند.مگه نه؟؟
پس شروع کنیم تشویق کردن رو سایه خانوم؟؟؟؟؟؟من موافقم توچی؟؟؟
پس یک...دو.....سه:



پس شما دعاکن...من تشویق کنم،باشه؟؟؟پس ما رفتیم برا تشویق:




زمان تولد سایه جونی 

